مير تقي الدين كاشاني
147
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
سمند آتشين طبع شررخوى تو را نازم * كه بتوان ساختن صد معدن سيماب از جانش ز نعلش وقت جستن بس كه آتش خيزد از گرمى * زمين در كورهء حدّادى افتد گاه جولانش فلك قدرا مرا دود خرد ابرى است بارانى * كه صد درياى گوهر « 1 » از هر قطره بارانش بلرزد آنچنان در گور خاقانى ز رشك من * كه يك جنبش به كاشان افكند از خاك شروانش زهى بهتان چه مىگويم مسيحى كيست جانكاهى * كه دود از جان هر بىدرد آتش بارد از جانش گرش چشمىست ، خواهرگير خود خواندهست جيحونش * وگر اشكى ، برادرخواندهء خود گفته عمانش چو كِرم پيله جسمش را بود از جان خود پوشش * ولى از دور مىبينند ، چون انديشه عريانش اگر بفروشد از مالك به منّت مىخرد دوزخ * وگر جنّت به دو بخشند ، مىبخشد به رضوانش چرا انديشه از دوزخ ، كه دوزخ سوخت نتواند * اسيرى را كه بتوان ساختن صد دوزخ از جانش هميشه تا كه خياط فلك زين اطلس نيلى * بدوزد جامهاى كز ماه نو باشد گريبانش تن بخت تو را بادا قبايى آنچنان درخور * كه دوزد خويشتن را كهكشان بر عطف دامانش * * * بر پادشاه ايران نوروز گشت خرّم * زان رو كه گشت نوروز ، بر دشمنش محرّم
--> ( 1 ) . اصل : بارد .